
کوچه گردِ غریب میداند
بی کسی در غروب یعنی چه
عابرِ شهرِ کوفه می فهمد
بارشِ سنگ و چوب یعنی چه
صف به صف نیتِ جماعت را
بر نمازِ امام می بستند
همه رفتند و بعد از آن هم
در به رویش تمام می بستند
در حکومت نظامیِ کوفه
غیرِ طوعه کسی پناهش نیست
همه در را به روی او بستند
راستی او مگر گناهش چیست
ساعتی بعد مردمِ کوفه
روی دارالعماره اش دیدند
همه معنای بی کسی را از
لب و ابرویِ پاره فهمیدند
داد میزد: حسین آقا جان
راهِ خود کج نما کنون برگرد
تا نبیند به کربلا زینب
پیکرت رابه خاک وخون برگرد
دست من بشکند ولی دستت
بهرِ انگشتری بریده مباد
سرِ من از قفا جدا بشود
حنجرت از قفا دریده مباد
کاش میشد به جای طفلانت
کودکانم بریده سر گردند
جان زهرا میاور آنها را
دختران را بگو که بر گردند
یاس های قشنگِ باغت را
رنگِ پاییز می کنند اینجا
نعل نو میزنند بر اسبان
تیغِ خود تیز می کنند اینجا
نیزه ها را بلند تر زده اند
مردمانی پلید و بی احساس
حک شده زیر نیزه ها : اینهاست...
...از برای نبردِ با عباس
پیر زن ها برای کودک ها
قصه ی سنگ و چوب میگویند
" روی نیزه اگر که سر دیدی
سنگ بر او بکوب " میگویند
می دهد یاد بر کمانداران
حرمله فن تیر اندازی
فکر پنهان نمودن و چاره
بر سفیدی آن گلو سازی ؟
کوفه مشغول اسلحه سازی ست
فکر مردم تمامشان جنگ است
از سر دار کوفه می بینم
بر سر بام خانه ها سنگ است
تشنه ات میکشند بر لب آب
گو به سقا که مشک بر دارد
طفلکی پا برهنه مگذاری
خار صحرایشان خطر دارد
پیکرش روی خاک و طفلانش
کوچه کوچه پی اش دوان بودند
از گزند نگاه حارث هم
تا پدر بود در امان بودند
مثل مولا سه روز مانده به خاک
پیکر بی سرش نشد عریان
مثل مولا که پیکرش اما
نشده پایمال از اسبان
رسم دلدادگی به معشوق است
عاشقان رنگ یار میگیرند
در همان لحظه های آخر هم
نام او روی دار میگیرند
وحید مصلحی

نگاه مبهمی امشب به آسمان داری
خدا به خیر کند نیتی نهان داری
چه دیده ای که شدی سیر از من و بابا
که قصد شعله کشیدن به باغ مان داری
حسین این طرف و آن طرف حسن انگار
خدا نکرده سر ترک این و آن داری
بس است دسته دستاس هم پر از خون شد
اگر غلط نکنم قصد پخت نان داری
هزار شکر که دست تو لرزشی دارد
دلم خوش است عزیزم کمی تکان داری
نه زخم بسترت این روزها رهایت کرد
نه از حرارت و از سرفه ها توان داری
نوازشم مکن از طرز شانه ات پیداست
میان سینه خود درد بی امان داری
که چند دنده فقط سالم است باقی نه
چقدر زخم و ترک روی استخوان داری
شکست دست تو را قنفذ و نفس میزد
هنوز نام علی باز بر زبان داری
مغیره میزد و میگفت خسته ام کردی
که بعد این همه ضربه هنوز جان داری
شما چهار بهشتید پس چرا سه کفن
چقدر حرف نگفته برای مان داری
وصیتت شده تا از حسین نوحه کنم
شب است و باز پرستار روضه خوان داری
نفس بده که بگویم چه گفته ای با من
غروب میشود و تو نفس زنان داری....
....به روی خیمه پر شعله خاک میریزی
که چند دختر نوپا در آن میان داری
دو دست دخترکی روی گوش ها میگفت:
تو هم به روی سرت زخم خیزران داری
تو دست بر سر او میکشی و میگوئی
چقدر لخته خون بین گیسوان داری
رباب در بغلت ضجه میزند بی بی
به نیزه دار بگو طفل بی زبان داری
حسن لطفی
********************
چه خوب ميشد اگر ما بزرگتر بوديم
شبيه مادرمان ياور پدر بوديم
درون خانه نشستيم و رفت مادرمان
به جاي مادرمان كاش پشت در بوديم
هنوز خاطرمان هست شب به شب وقتي
كنار مادرمان زير بال و پر بوديم
چگونه تاب بياريم كوچه ديدن را
هميشه گرم عبور از همين گذر بوديم
فقط به خاطر او با پدر نميگفتيم
كه از سياهي بازوش با خبر بوديم
نيامده ، دلمان تنگ محسن است ايكاش
كه با كبوتر اين خانه همسفر بوديم
به ذوالفقار پدر هم كه دستمان نرسيد
نبودهايم مخيّر ولي اگر بوديم...
خدا كند كه بميريم بعد مادرمان
كه ديگران ننويسند ما پسر بوديم
محسن ناصحی
********************
هر چند بر وفاي دل فضه شك نداشت
بانوي خانه بود و نياز كمك نداشت
نان پخته بود تا كه نگويند فاطمه
دستش براي مردم دنيا نمك نداشت
پيش تنور صورت او سرخ تر كه شد
ديگر كسي به داغ گل سرخ شك نداشت
خم شد كه نان را بزند بر دل تنور
بغضش شكست ؛ صورت گلها كه چك نداشت
دستش به گريه رفت كه نان را درآورد
كاش استخوان بازوي خانم ترك نداشت
ناني براي سائل فرداي خويش پخت
با اينكه گندمي به حساب فدك نداشت
رحمان نوازنی
*********************
امروز روضه از در و دیوار جاری است
دنیا شبیه مجلس یک سوگواری است
نشنیده اش بگیر،ولی بی دلیل نیست
کار زن جوانی اگر گریه زاری است
گاهی به دوش بابا،گاهی به پشت در
گاهی میان کوچه،عجب روزگاری است
یک تیر و دو نشان ،تو فقط روضه گوش کن
این خانه حول محور همسر مداری است
من را ببخش روضه اگر باز می شود
زیرا که حال مادرمان اضطراری است
ضربه،فشار،دلهره بر بچه خوب نیست
پرهیز ماه آخری بارداری است
ترسم علی زغصه خودش را تلف کند
می بینم اینکه فاطمه از او فراری است
گیرم که رو بگیری از این بچه ها، عزیز
من دیده ام که گوشه ی چشمت اناری است
از میخ و چوب سوخته تابوت ساخته است
این روز ها علی در کار نجاری است
هرکس به گونه ای غم تو را به دوش برد
سهم من از غم تو ولی بی مزاری است
نادر حسینی
*******************
اگرچه سایه ای از دخترت به جا مانده
رسیده ام که بگویم قرار ما مانده
رسیده ام سر خاکی که سایه بانش ریخت
نشسته ام ؟نه قد و قامتم دو تا مانده
یکی دو روز فقط صبر کن ؛کنار توأم
که چند نیمه نفس بین ما دوتا مانده
دلم برای علی شور میزند تنها
برای او فقط این یار بی صدا مانده
مسیر خانه مان تا مزار تو سرخ است
جراحتی ست که در پهلویم به جا مانده
مدد ز شانه طفلم گرفته می آیم
به چهره ام اثر دست بی حیا مانده
هنوز هم همه سرفه های من خونی ست
هنوز هم به رخم ردّ شعله ها مانده
تمام روز فقط حرف زینبم این است
که روی چادر تو چند جای پا مانده
بس است شکوه ام و داغ های من بگذار
نمک به زخم زنم داغ کربلا مانده
نشسته بین خرابه در انتظار پدر
دو پلک بی رمقش سمت نیزه ها مانده
زبان گرفته که سربار عمه اش شده است
از ان شبی که از آن قافله جدا مانده
صدای عمه خود را دگر نمیشنود
فقط نه این چقدر زیر دست و پا مانده
به عمه گفت که عمه بِگرد می یابی
به قد من به گمانم که بوریا مانده
حسن لطفی
******************
عزیز من چه شده دست بر کمر داری
گذشته نیمه ای از شب هنوز بیداری
دوباره پیرهنت پر ز خون شده مادر
برای شستن این جامه درد سر داری
دعا نکن اجلت زودتر از من برسد
فقط بگو چه کنم تا که دست برداری
سه ماه گوشه این خانه بستری هستی
سه ماه میشود اما هنوز بیماری
اگرچه زخم تو را شسته ام ولی انگار
به باغ پیرهنت باز لاله میکاری
به یاد محسن خود باز میروی از حال
زیاد فکر نکن مادرم نکن زاری
تن تو آب شده بی رمق شده اما
هنوز عین سپاه علی علمداری
همین که قوت قلب پدر شدی کافیست
نیاز نیست بگیری به دوش خود باری
سه ماه میگذرد از اصابت مسمار
ولی دوباره از این زخم خون شده جاری
*********************
تنی که سوخته باشد به آب حساس است
چنین تنی به رخ آفتاب حساس است
مریض نیمه شب از سوز درد می نالد
اگرچه خواب ندارد به خواب حساس است
کسی که دلخوشی اش کنج بستر افتاده
سلام اگر بدهد بر جواب حساس است
تمام چادر مادر به کوچه خاکی شد
به خاک چادر او بوتراب حساس است
کسی که پشت در خانه در خطر بوده
به آتش و به در و اضطراب حساس است
همیشه پنجه دست شکسته مادر
به وزن دسته این آسیاب حساس است
اگرچه سوخت ولی چادرش نیفتاده
یقین که مادرمان بر حجاب حساس است
پس از گلی که میان فشار در بوده
علی همیشه به بوی گلاب حساس است
وجبرئیل که بیت علی بهشتش بود
به خانه و به بنای خراب حساس است
مهدی نظری
********************
مبهوت مانده فلسفه از اين کمال ها
ازلطف او گرفته زبان ها مجال ها
يک لحظه مصطفی و همان لحظه مرتضاست
يک جا ظهورکرده جمال و جلال ها
از بوسه بوسه های پيمبر به دستهاش
هردو رسيده اند به اوج کمال ها
با يک خطابه ، کار نبی گونه کرد وگفت
تنها علی است مرز حرام و حلال ها
سکان عرش و رشته خلقت به دست اوست
ترسی نداشت در دل خود از جدال ها
... نفرين اگر نکرد به امر امام بود
او فاطمه است، مظهر اين امتثال ها
آن روز اگر بلال اذان شکسته خواند
امروز روی مأذنه ها ما بلال ها . . .
. . . با روضه می کشيم وسط پای کوچه را
بعد از گذشت اين همه از عمر سال ها
آتش کجا و معجر ريحانه بهشت ...!؟
ماندند زير بار هزاران سئوال ها
يک جمله عمق جان مرا واژه واژه سوخت
آخـر چگـونه پـرزده با اينــکه بال هـا. . . .
یاسر حوتی